این زندگی من است

به خانه برگشتم با یک بغل خواب آشفته. دیشب خواب دیدم با آی با کلاه توی کوچه‌ای راه می‌رویم. کوچه خالی است و جوب‌های پهن بدون آب و دیوارهای بلند خالی دارد. آی با کلاه می‌گوید که می‌خواهد از ایران برود و آسمان خاکستری است. می‌گوید برای این که برود باید از درس فیزیک بیست بگیرد و نگران است که نتواند و باز می‌گوید که فیزیکش خوب است و من تعجب می‌کنم که چرا خوب است. بعد می‌بینم یک ظرف خالی داریم که می‌چرخانیم این در و آن در، انگار داریم نذری می‌دهیم. بعدتر دیدم سر کلاس درسی هستم و یک معلم مرد خیلی جوان‌تر از خودم دارم و معلم من را صدا می‌کند تا انگار دفتر مشقم را نشانش دهم یا این که ببیند چرا درسم را نخوانده‌ام و من برایش می‌گویم که پسرم دارد از ایران می‌رود یا رفته و من درگیر و گیجم. و دیوارها و تخته‌ی پشت سر معلم و معلم نشسته بر صندلی و صندلی و میز و من همه خاکستری‌اند. تمام تصویر طیفی از خاکستری تیره و روشن و روشن‌تر و تیره‌تر است. چند ساعت بعدش، یعنی امروز بعدازظهر خواب دیدم که دارم خواب مهاجرت آی با کلاه را برای ح جیمی و آی با کلاه تعریف می‌کنم و آن‌ها به من و خوابم بی‌توجهند، جدی نمی گیرند. اندوه من را نمی‌بینند.

توی چشمم اشک دارم. گاهی که یادم می‌آید زندگی بعد از این چه طور پیش می‌رود دلم ریش ریش می‌شود. بعد فکر می‌کنم نکند این اندوه خیلی بزرگ باشد و غیر قابل مهار؟ از چیزی ناشناخته می‌ترسم، از یک جور دلتنگی که تا به حال تجربه‌اش نکرده‌ام. پایین گردنم، نزدیک جناغ سمت راستم تیر می‌کشد و دردی خفیف گلوله می‌شود تا اواسط گلویم و ته حلقم و بعد چشمانم پر آب می‌شود. از ندیدن فرزند می‌ترسم، از شش سال ندیدنش. شش سال خیلی زیاد است. وقتی کسی می‌گوید چشم بر هم بزنی می‌گذرد، عصبانی می شوم. وقتی کسی می‌گوید رفت و راحت شد، عصبانی می‌شوم. وقتی کسی می‌گوید جای بچه‌های مثل او ایران نبود، عصبانی می‌شوم. حتا وقتی دوستم که توی فرودگاه رفته بود دنبالش می‌گوید پسرت خیلی خوش‌حال است، عصبانی می‌شوم.

نمی‌دانم باید چه کنم. نمی‌دانم باید به اندوهم نگاه کنم و آن را پشت سر بگذارم یا این که مدام پسش بزنم، چون هیولایی بزرگ است که ممکن است من را از پا بیندازد. نمی‌دانم باید به این نبودن فکر کنم و درباره‌اش با خودم حرف بزنم تا هضمش کنم و به آن عادت کنم یا این که باید نادیده‌اش بگیرم و حرفش را نزنم. نمی‌دانم با خواب کوچه‌ی خالی و دیوارهای بلند و آسمان خاکستری باید چه کنم.

رشته‌های اتصال من و فرزند بسیار نازک بود. رابطه‌مان پیچیده بود و حالا من نمی‌دانم باید چه کنم که در این دوری شش ساله آن رشته‌ها از هم نگسلد و همین اندک از دست نرود. فراموشی به این ترتیب خیلی خیلی ترسناک است. اگر پسرم من را از یاد ببرد، اگر به پیام‌هایم جواب ندهد، حوصله‌ام را نداشته باشد، برود توی لاک کم‌حرفی و سکوت خودش، سرش به زندگی پیش رویش گرم شود، جای خالی من را حس نکند، دلتنگم نشود؟ اگر من به نبودنش عادت کنم، اگر عادت نکنم، اگر مدام اسمش را اشتباهی به زبان بیاورم؟ جوری که انگار هنوز در تهران در اتاق خانه‌ی پدربزرگش پشت میز کوچک سفید نشسته و زل زده به صفحه‌ی لپ‌تاپش و من منتظرم تا در اولین تعطیلات بیاید خانه و مدام گشنه باشد و بگوید حوصله‌اش سررفته چون برادرش با او بازی نمی‌کند و دلش پفک نمکی و دوغ گازدار بخواهد. اگر اسمش را به زبان نیاورم، از سر اتفاق یا عادت؟ اگر عادتش از سرم برود؟ من خیلی گیجم، خیلی می‌ترسم، خیلی شاید غمگین باشم. من در موقعیتی هستم که نمی‌‌دانم چگونه است، که حتا طبیعی و غریزی هم نیست. این جور دور شدن و این قدر وقفه در دیدار اعضای خانواده طبیعی نیست. یعنی توی تاریخ بشر پیش‌بینی نشده است. و من فکر می‌کنم ما ایرانی‌ها در آینده چه آدم‌های عجیبی خواهیم بود، این رفتن‌ها و این ماندن‌ها چی از ما می‌سازد؟ این رفتن‌ها و رشته رشته شدن خانواده‌ها دیگر در کجای دنیا اتفاق افتاده؟ مثلا در زمان آلمان نازی بین کلیمی‌ها؟ یا در میان خانواده‌های جنگ زده؟ آیا این‌ها دردهای مشترک است؟ آرزوهای مشترک؟ موفقیت‌های مشترک؟ ناکامی‌های مشترک؟ ما فقط می‌شنویم که کسی از مرز می‌گذرد، اما نمی‌دانیم چی باقی می‌ماند، چی ایجاد می‌شود، چی از دست می‌رود. ما فقط می‌شنویم بچه‌ی فلانی از ایران رفت و می‌گوییم خوش به حالش، می‌گوییم خدا قسمت شما بکند، می‌گوییم رفت پی آرزوهایش، می‌گوییم جایش خالی نباشد یا می‌گوییم بدبخت شد و آن جا، آن دورها همه فاسد و حیوان هستند، می‌گوییم آن جا خانواده معنا ندارد، ... اما معلوم نیست، یعنی نه که معلوم نباشد، آن چیزی که اصل است همیشه ناگفته می‌ماند، چون که ما گیجیم و زمان می برد تا اتفاق واقعاً بیفتد، گسترده شود و زمانه و آدم‌ها را آغشته کند و تاثیرش را نشان بدهد، تاثیر خوب و بدش را. من هنوز گیجم اما فکر می‌کنم با همه‌ی این چیزها که گفتم باید شجاعانه با روزهای پیش رو مواجه شوم، باید با خیال راحت اشک بریزم یا بخندم و مایوس و امیدوار بشوم. نباید بترسم. حتا اگر پسرم من را فراموش کند و در زندگی جدیدش غرق شود، نباید من آن سررشته‌ی باریک را از دست بدهم. باید روی پای خودم بایستم و به شیوه‌ی خودم پیش بروم. همان شیوه که به حداقلی چنگ می‌اندازد و خودش را روی آب‌های مواج زندگی‌اش نگه می‌دارد.

 

آن صفحات را بعدازظهر نوشتم. حالا شب است، حدود ساعت یازده. من نمی‌دانستم که این طور خواهد شد، این طور که شب بدود توی دلم و من را بترساند. نمی‌دانم از چی می‌ترسم. به خودم می‌گویم حالا جایی که پسرم هست یازده صبح است و هوا روشن است و توی آسمان آفتاب و تکه ابرهای پراکنده‌ی سپید است و چیز ترسناکی نیست. اما من می‌ترسم، این دوری خیلی دور من را می‌ترساند، انگار بچه‌ام را گم کرده باشم و عده‌ای را فرستاده باشم دنبالش و خودم نشسته باشم به انتظاری کشنده. این چه موفقیت و افتخاری است که من از اندوهش اشکم بند نمی‌آید؟ نعمتی می‌گوید این چیزها طبیعی است، این غصه خوردن تو و این تندی پسر از آن سر دنیا طبیعی است. می‌گوید امان بده تا مدتی بگذرد، تا خودتان را پیدا کنید. نعمتی دستم را می‌گیرد و می‌گوید من نمی‌توانم بگویم که تو را درک می‌کنم.

 این بهترین حرفی بود که این روزها شنیدم. این که در اندوهم تنهای تنها هستم و باید خودم آن را توی بغلم بگیرم و حملش کنم و تا جایی برسانمش. اندوهم حالا شبیه کلوخی خشکیده و بزرگ است، بد قلق و سنگین. آن قدر گریه می کنم تا اندوه سنگی‌ام با اشک‌هایم خیس بخورد، گِل بشود، بعد توی دستم بگیرمش، خوب ورزش بدهم و با آن مجسمه‌های کوچک و بزرگ بسازم. مجسمه‌ی مادر و پسرهایی که همیشه کنار هم هستند، مجسمه‌ی آدم‌هایی که در کنار هم به آرزوهایشان می‌رسند، مجسمه ی عشاق شاد، آدم‌های خرسند، حیواناتی که توی سبزه‌ها می‌دوند و دهان‌هایی که از تویشان گل روییده و کلی درخت و جنگل. از اندوهم چیزهای خوش و خرم می‌سازم، می‌چینم مقابل چشمم تا باز اندوهی برسد، غم نو، شبیه کلوخی سنگین و بد قلق، از اشک‌هایم خیسش می‌کنم، ورزش می‌دهم... حریف روزگار می شوم. بشوم ای کاش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.