بلند فکر کن

... 

هفته‌‌ی سختی را پشت سر گذاشتم. هفته‌ای مواج، بی‌آن که بدانم چرا حالم این طور بود. تسلطم را بر زمان از دست داده بودم. گرچه تسلط بر زمان توهمی کودکانه است اما دلخوشکنک واجبی است. باید خیال کنی داری طبق نقشه پیش می‌روی و دقایق را یکی یکی فتح می‌کنی، اگر نه مثل دانه‌ی چرخانی که در گرداب مایعی در مخلوط کن سرخوش است، به توقفی ناگهان ساکن و ته‌نشین می‌شوی. یعنی انگار برای این که بتوانی زندگی را طی کنی باید بشود چیزهایی را فراموش کنی. اصلاً گویا فراموش کردن خیلی بیش از یادآوری اهمیت دارد. گاهی که بر زندگی‌ام متمرکز می‌شوم و به پرسش‌هایم دقیق می‌شوم، ناگهان دچار چنان حس خالی بودنی می‌شوم که می‌توانم در لحظه دخل زندگی‌ام را بیاورم.

حالا دارم فکر می‌کنم آیا واقعاً همین‌طورم؟ همیشه همینم؟ چه وقت‌هایی این‌طورم؟ بیشتر مواقع؟ نمی‌دانم. این روزها کم‌حوصله‌ام. دلیلش چندان برایم روشن نیست. اما هفته‌ی گذشته  لحظاتی داشتم که حتا نقاشی کشیدن و مجسمه ساختن هم برایم پوچ و بی‌معنا بود. حتا فکر کردم تابلوهای نقاشی حتا زیباترینشان هم جز زباله چیزی نیستند. یک مشت مواد شیمیایی غیر قابل بازگشت به طبیعت، رنگ‌های پلاستیکی بر چهارچوب‌های پلی‌استر یا چوب، آخرش قرار است چی بشوند؟ مدام از این دیوار به آن دیوار آویخته بشوند که چه؟ مردم ببینند و لذت ببرند؟ می‌ارزد؟ اصلا ارزشش را دارد که آدم برای لذت خودش، حتا حظی مثلا معنوی این قدر زباله تولید کند؟ حتا به نظرم رسید که مجسمه‌هایی که با مواد بازیافتی می‌سازیم، خودش سرعت بسیار کند تجزیه زباله را کند و کندتر می‌کند. تکه‌های پلاستیک، آغشته به رنگ و چسب و سریش و پودر سنگ می‌شوند تا عمرشان بیشتر شود. اما در نهایت زباله زباله است و چه فرقی دارد که جهان شبیه ظرف عظیمی باشد انباشه از دستمال توالت و قوطی کنسرو و پوشک بچه و بطری آب معدنی یا این که پر شود از تابلو و مجسمه و آثار هنری؟ حتا فکر کردم اثر هنری هم در نهایت شیء است، شبیه مبل و میز و ماشین و تلویزیون و همین جور مایه‌ی فخر و دست و پا گیر و جا پر کن و پر حاشیه و هیاهو. قابل دزدیدن و خرید و فروش و کثافتکاری‌های معمول. بعد از خودم پرسیدم هنر امر مقدسی است؟ آیا دیدن تابلوی ون‌گوگ تا پایان عمر بشر می‌تواند چیزی شبیه مناسک دینی باشد و تاثیری آن چنان بر روح انسان داشته باشد؟ بعد که خوب به این چیزها فکر کردم و همه چیز این دنیا را در ذهنم لگدمال کردم به خودم گفتم ایول، دیگر چیزی نیست که بشود بابتش زنده ماند و دل‌خوش بود. حالا با خیال راحت اوقاتت را بکش  و منتظر باش تا تمام شود.

نمی‌دانم چرا به این چیزها فکر کردم. آدمی نیستم که این‌طور باشم، اعتقاداتم چنین نیست. هنر همیشه بسیار سر ذوقم آورده، من را قوی و امیدوار کرده. همیشه باعث شده گره‌های ذهنم باز شود، زبان گفت‌وگویم با خودم و جهانم بوده. اما این چند روز اخیر، با این که کار هم کردم و چیزهایی ساختم، ذهنم از این فکرها سنگین بود، سنگین است هنوز.

حالا که فکر می‌کنم می‌توانم کم‌وبیش بفهمم که این پوچی از کجا آمده سراغم. من فکر می‌کنم آدمی برای زندگی کردن، برای تاب آوردن، برای پیدا کردن راه‌های لذت و برای آن چیزی که من به آن می‌گویم تلاش برای تسلط بر زمان، باید که سواد و دانش داشته باشد. یعنی آدم باید مدام پدیده‌های هستی را بگیرد توی دستش و جلوی چشمش بچرخاند، اصلا تا جان در بدن دارد باید این کار بکند. حالا نسخه نپیچم، نمی‌گویم بشر باید چنین و چنان باشد، این را درباره‌ی خودم فهمیده‌ام. یعنی اگر می‌خواهم سقوط نکنم ته آن دره‌‌ی بی‌ثمری، باید مدام ذهنم را درگیر مفاهیم پدیده‌های دور و برم بکنم. باید مدام از خودم بپرسم، درباره‌ی مرگ، درباره‌ی زندگی، درباره‌ی احساساتی که دچارش هستم، باید مدام، مدام، مدام با خودم گرم گفت‌وگو باشم. این آگاهی هر چند اندک اما برای من تنها ریسمانی است که من را به خودم و زمانم و جهانم متصل نگه می‌دارد. مثل بند ناف جنین، تنها راهی است که از آن تغذیه می‌کنم تا زنده بمانم. واقعیت برای من این است که زندگی سواد می‌خواهد. نمی‌توانم همین‌طور روز را شب کنم و شب را به صبح برسانم. بلد نیستم. شاید به خاطر حافظه‌ی ضعیفم است. یعنی خیلی ساده اگر یک هفته پی پاسخ پرسش‌هایم نباشم، اگر چند روزی کتاب نخوانم، اگر مدتی طرح مسئله و پی‌گیری راه حل را کنار بگذارم، همه چیز از خاطرم می‌رود. چرا؟ آیا به این خاطر است که آن پاسخ‌ها در من درونی نشده؟ آیا به این خاطر است که مدام پرسشی جدید به ذهنم می‌رسد که باید پاسخش را دریابم؟ آیا غریزه‌ای گم و گیج دارم؟ شاید همه‌ی این‌ها باشد. فقط فهمیده‌ام که اوضاع ذهن و روانم یک جوری است که نباید خودم را به حال خودم رها کنم. باید مدام حواسم به خودم باشد و مدام روحم را تغذیه کنم، اگر نه زود از پا می‌افتم. شبیه این یک هفته که تب‌دار و هذیانی و اشکی و خواب‌آلود بودم. اگر چه دست‌هایم کار می‌کرد، اما آن چیزی که برای من مهم است، نتیجه‌ی عینی تلاشم نیست. فهمیده‌ام آن چیزی که برایم مهم است، چیزی نیست که در ذهن دارم و به نقاشی یا مجسمه تبدیل می‌شود، بلکه من پی آن شورم. مقصد برایم مهم نیست، من پی جاده‌ام. اگر نتوانم شعله‌ی شور را در خودم زنده نگه دارم، دیگر نقاشی‌ها و مجسمه‌هایم در نظرم زباله‌اند، چیزهای دست و پا گیر بیهوده.

حالا سرم را بالا گرفتم و چشمم خورد به نگاه‌های معصوم مجسمه‌هایم که کنار هم چیدمشان. دلم برایشان سوخت. همین حالا بهشان گفتم که دوستشان دارم، چون آن‌ها بی‌آزارترین موجوداتی هستند که من در کنارم دارم. بی‌آزارهای زبان‌بسته‌ی بی‌توقع.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.