بلند فکر کن

فهمیده‌ام که باید روزم را با شنیدن صدا شروع کنم. صدایی که دوستش دارم. صدایی که من را یاد آرزوها و نقشه‌هایم می‌اندازد. فهمیده‌ام که باید روزم را با حرف زدن با سیپ شروع کنم. باید بتوانم صبح به صبح از ترس‌هایم برایش بگویم و گندهایی که می‌زنم و نقشه‌هایی که در سر دارم. بعد منتظر باشم که او هم جواب بدهد. جوابش نباید کلمه و نوشته باشد. پاسخش باید صدا باشد. صدای خودش، جوری که بتوانم تصورش کنم. مثلا فکر کنم که نشسته روی آن مبل ال توی هال و در پس زمینه صدای واق واق موکا می‌آید و صدای گنگ تلویزیون و ماشینی که از توی کوچه می‌گذرد و من یادم بیاید روبه‌روی خانه‌ی سیپ یک خواربارفروشی است که یک روز صبح از آن جا نان و پنیر و تخم‌مرغ خریدم. و جنبش یک داروخانه است و کمی آن طرف‌تر، سر نبش، مغازه‌ی خوراکی فروشی شیک و پیکی است که با رادی از آن جا چیپس خریدیم و قیمت سیگار کمل را پرسیدیم. یادم بیاید همان طرف را که چند قدم مستقیم برویم زنی توی مغازه‌اش نشسته و ژاکت‌های رنگی می‌بافد. باید هر صبح صدای سیپ را بشنوم و یادم بیاید  آسمان شهرش چه رنگی است و نسیمش با چه کیفیتی خنک است و مرغ‌های دریایی‌اش چه طور توی آسمان شنا می‌کنند و آدم‌های نشسته بر صندلی‌های اتوبوس چه قدر خسته‌اند و آن دختری که می‌آید کارت‌ها را بین مسافران ترن پخش می‌کند و بعد باز جمع می‌کند و من از نوشته‌های روی کارتش فقط جمله‌ی

Babam hastalandi را می‌فهمم، لب‌هایش چه طور سنگین روی هم افتاده است، مثل خطی باریک، بی‌رنگ و کج و معوج.

باید هر صبح صدای سیپ را بشنوم شاید نه فقط برای خودش، شاید نه برای این که دوست قدیمی من است و نه شاید برای این که خیلی دوستش دارم یا خیلی مهربان و بامزه است. برای من دوستی فقط در همین چیزها خلاصه نمی‌شود. احتمالاً چیزهایی خودخواهانه هم هست. چیزهایی که باعث می‌شود نتوانم راحت دهانم را باز کنم و بگویم اگر سیپ چیزی غیر از این هم بود باز من دوستش داشتم. راستش حالا که فکر می‌کنم می‌بینم من اصلا معنای این جمله را نمی‌فهمم، نمی‌دانم چه طور می‌شود کسی را بدون دلیل دوست داشت، یا دلایلی برای آن دوستی داشت و بعد که آن دلایل از دست رفت، باز هم دوست داشت. به خیال من دوست داشتن این طور است که بستر و شرایط و خاصیت‌هایی میان آدم‌ها ایجاد می‌شود و بعد دوستی اتفاق می‌افتد. آن چیزی که به دوستی عمق می‌دهد این نیست که بی‌دلیل و منطق باشد، بلکه این است که دلیل و منطقش با دلایل معمول و منطق روزمره و حساب و کتاب مرسوم متقاوت است. اگر نه برای من دوستی هم حساب و کتاب دارد. منتها دلایلی که من برای دوست داشتن دارم، دلایلی است که به سادگی تغییر نمی‌کند، یعنی با نبودن دوستم به شکل فیزیکی یا مثلا تغییر قیافه‌ی دوستم یا کم و زیاد شدن وزنش یا ندیدنش یا حرف نزدن با او یا حتا قطع رابطه‌، آن دلایل از بین نمی‌روند، بس که سیال و متنوع و متعدد است. وقتی یک آدمی در تو به قدر یک شهر با تمام خانه‌ها و آدم‌هایش بزرگ می‌شود، دیگر از آن دوستی گریزی نیست. وقتی یک آدمی می‌شود یادآور تمام آرزوها و قصه‌های گذشته و حال و آینده‌ی زندگی‌ات و وقتی آدمی می‌شود نماد تمام اشتباهات، موفقیت‌ها، سرشکستگی‌ها، گناهان، حقارت‌ها، روزهای خوش و ناخوشت، کنار گذاشتن آن آدم، آن دوست، می‌شود کنار گذاشتن خود، نابودی خویشتن، مثل خودکشی است و همان قدر سخت و غیرممکن تا وقتی که زنده هستی. و تمام این‌ها به نظرم ربطی ندارد که دوستت چه قدر آدم خوبی است یا چه قدر مهربان است یا چه قدر حمایتگر است. این‌ها هیچ کدام هیچ امتیازی برای من و دوستم نیست. فکر می‌کنم رفاقت چیزی بی‌ربط به ویژگی‌های خوب و بد رفیق است. یک آدم خوب می‌تواند با یک آدم بد رفاقت کند. حالا بماند که اصلا خوبی و بدی یعنی چه. موضوع این است که من دارم با بخشی از وجود خودم که بیرون از من دارد نفس می‌کشد، راه می‌رود، زندگی می‌کند و پیر می‌شود، رفاقت می‌کنم. مثلا در رابطه‌ی من و سیپ، احتمالا من دارم با آن ور سرسخت، لجوج، ماجراجو، جسور، شیدا، ناجی، خوش‌صحبت و کلی چیزهای پنهان و پیدای دیگر وجودم معاشرت می‌کنم. برای همین است که این دوستی برای من مهم و حیاتی است، چون بخشی از آن "زنده بودن" من است که دارد  خارج از جسم من نفس می‌کشد. انگار آن زندگی بیرون از من، بی‌نیاز به من اما مربوط به من و متعلق به من جریان داشته باشد. و احتمالا برای همین است که شادی دوستم، قلب من را پر از شادی می‌کند و غمش من را دستپاچه و غمگین می‌کند. این وابستگی به دلیل محبت من به دوستم نیست، به این دلیل نیست که آدم خوش‌قلب و یا مهربانی هستم. این ارتباطی است که من با خودم دارم. دوست انعکاس صدای من در جهان نیست، ادامه‌ی آواز من است، ادامه‌ی جمله‌های ناتمامم. همه‌ی دوستانم برایم چنینند و خیال کنم دیگر نه جای شکایتی باشد از دوست و نه جای شیفتگی، چرا که دوست خود من هستم در جسمی دیگر. تصویری عینی شده از آن چه خیالش را می‌بافم یا پنهانش می‌کنم. و همان قدر که توانایی ایجاد تغییر در خودم را دارم، همان قدر که می‌توانم در خودم پیش بروم و خودم را شناسایی کنم، همان قدر که می‌توانم با حضور خودم در سرنوشتم تغییری ایجاد کنم، به همان اندازه می‌شود که دوستم را بشناسم، بر او تاثیر بگذارم، راهش را عوض کنم، اخلاقش را تغییر بدهم. همان قدر ناچیز و ناتوان در برابر خود و آن دیگری.

حالا که حرف دوستی شده دارم به تفاوت میان دوست داشتن و عشق فکر می‌کنم. آیا تفاوت عمده‌ی میان دوستی و عاشقیت نیاز تنانه است؟ آیا آدم می‌شود که دوست معشوقش باشد؟ راستش برای خود من همیشه دوستی امن‌تر و صادقانه‌تر از عشق بوده. شاید این به دلیل رویکرد شخصی من به هر کدام از این دو معناست. در دوستی ترس از دست دادن نداشتم، در دوستی ترس از مورد قضاوت و مقایسه قرار گرفتن نداشتم، انگار در دوستی ایمانم بر این که بی‌قید و شرط خواسته شوم و هر طور و جور و شکلی که باشم بی‌اهمیت است و تاثیری در کیفیت و کمیت رابطه ندارد، ایمانی راسخ بوده. رابطه‌ی دوستی جوری است که با اضافه شدن دوست دیگر و بزرگ شدن حلقه و گروه دوستان، موقعیت من تهدید نمی‌شود، در رقابت با دوستان دیگر نیستم. اما در عشق برای من چنین نبوده، نمی‌دانم چه طور می‌توانم در کنار عاشقی دیگر شانه به شانه‌ی یک معشوق واحد باشم. انگار عشق چیزی از من می‌خواهد که نه تنها در توان من نیست که اصلا با منطق زندگی من جور درنمی‌آید. انگار عشق تمامیت‌خواه، بی‌رحم، تخریبگر و خواستن مطلق است. انگار عشق با "نخواستن" تمام می‌شود. وقتی از طرف معشوقت خواسته نشوی، دیگر عشق موضوعیتش را از دست می‌دهد. برای من که چنین است، نمی‌توانم در رابطه‌ی یک طرفه باشم. اما دوستی کیفیت دیگری دارد، می‌توانم دوستی که من را نمی‌خواهد را هم بدون احساس حقارت بخواهم، چرا که دوست را ادامه‌ی خودم می‌بینم، حضور فیزیکی داشته باشد یا نداشته باشد برای من معنای بودنی مدام را دارد. اما نمی‌دانم چرا  در مورد معشوق این حس را ندارم. او را بخشی از خودم نمی‌بینم. چرا؟ فقط چون نامش چیز دیگری است؟ آیا نام دیگر نقشی دیگر را برای او ایجاد می‌کند؟ آیا نقش‌های معشوق که ما در ذهنمان داریم تحت تاثیر و ساخته و پرداخته‌ی شعرها و افسانه‌هاست؟ آیا به این دلیل رابطه‌ی عاشقانه در مقایسه با رابطه‌ی دوستانه برای من از احترام کمتری برخوردار است که داستان‌های عاشقانه اغلب پایانی تلخ دارند وآمیخته‌اند به حسادت، احتمال خیانت، جنگ برای حفظ مالکیت و از همه مهم‌تر آن چه من را از داستان‌های عاشقانه بیزار می‌کند، نقشی است که برای عاشق قائلند: سگ درگاه معشوق.

می‌دانم که بسیار داستان‌های عاشقانه داریم که پر از ماجراهای سلحشوری و وفای به عهد و تا پای جان بر سر قسمی ماندن و انتظار برای خاطر یار و پایان‌های خوش است. اما گویا آن چیزی که به طور "معمول" (با تاکید بر معمول و اکثر) در دنیای واقعی و مدرن از عشق میان دو تن می‌بینم آن ور مخرب و بیمار عشق است. اما در مقایسه گویا "دوستی" هنوز مفهومی کم‌تر دستمالی شده و سالم‌تر است. انگار توی این دنیا هنوز دوست است که می‌توان به آن اعتماد کرد، بدون این که آغشته‌اش کنی به مهر و موم و قرارداد و قولنامه‌ای. اعتمادی واقع‌بینانه بدون این که بترسی از پایانش، چون دوستی وصلت با دیگری نیست، پیوند با خودت است. پیوندی که از پیش بوده و تو فقط باید کشفش کنی، یعنی دنباله‌ی آن بند ناف را بگیری و ببینی به چه کسی و کسانی وصل است و بعد آن نخ ارتباط را نگه داری، رهاش نکنی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.