بلند فکر کن


فرهنگ‌های دیگر را نمی‌شناسم، اما گویا در فرهنگ ما تمایلی عجیب به عزا و ماتم مدام هست. مثلاً اگر از بدبختی‌ها و بیماری‌ها و اوضاع خراب جامعه و دنیا هر چی حرف بزنی کم است و احتمال این که داد اطرافیانت دربیاید ضعیف است. در مهمانی‌ها عموماً مردها دارند درباره‌ی نرخ تورم و احتمال جنگ و وضع نابسامان کشور حرف می‌زنند و خانم‌ها هم کیسه‌ی داروهایشان را نشان هم‌دیگر می‌دهند و می‌گویند کجاهایشان درد می‌کند. در چنین شرایطی به عقل، متانت و احتیاط نزدیک‌تر است که به کسی نگویی می‌خواهی بروی سفر یا این که مثلا یک حیوان خانگی خریده‌ای یا که بعد از سال‌ها به سرت زده ادامه‌ی تحصیل بدهی یا سر پیری می‌خواهی ازدواج کنی‌. هر کدام از این چیزها اغلب در نظر دیگران ناراحت‌کننده، چندش‌آور، بیهوده و حتا ضد اخلاق و عرف است. خلاصه این که اگر می‌خواهی در امان باشی بهتر است طبق ایده، روش و برنامه عمومی پیش بروی.
نمی‌گویم همه همینند یا اگر کسانی این چنینند آدم‌های خوبی نیستند. دیگران ملامتگر اغلب از نزدیکان هستند، کسانی که عمیقاً خیر و صلاح ما را می‌خواهند. اما این خیرخواهی‌شان هم بدجوری روی اعصاب آدم است و هم از خودشان در نظر دیگران تصویری بدخواه، حسود و حقیر می‌سازد.
از این طرف ماجرای دیگری هم هست، نمایش خوشی به دیگران. چرا می‌خواهیم دیگران را در جریان خبرهای خوش زندگی‌مان قرار دهیم؟ شنیدن موفقیت‌های دیگران، دوست، آشنا یا غریبه چه حسی در ما ایجاد می‌کند؟ آیا شیوه‌ی خبررسانی تاثیری بر واکنش ما نسبت به خبر خواهد داشت.

برای خود من چنین است که خبر موفقیت دیگران اغلب در دلم ایجاد امید و انگیزه می‌کند. نمی‌توانم بگویم آدم حسودی نیستم، به قدر کفایت تنگ‌نظر و بدخواه هستم، اما چند سالی است که حال خوش دیگران دلم را خوش می‌کند و بسیار انرژی می‌گیرم برای این که خودم را تکانی بدهم. می‌شود گفت از وقتی این طور شدم که تصویر زندگی‌ام، آن چیزی که در آن هستم و آن چه که پیش رو دارم برایم واضح شد و از حالت گنگ و تیره و تار بیرون آمد. مثل کسی که حالا دیگر می‌داند قرار است چه کاره بشود و درک تجربه‌ی کسانی که به آرزوهایشان رسیده‌اند برایش مثل روشن شدن بخشی از نقشه‌ی راهش است.
اما همیشه هم این طور نیست. یعنی شادی، موفقیت، خوشی دیگران و پیشرفتشان برای من معانی متنوعی دارد. مثلا دیدن تصویر صورت زیبا یا خانه‌های رنگی یا غذاهای خوشمزه یا رستوران‌های متنوع یا حتا دیدن آدمی که همیشه لبخند می‌زند، صبور است و مدام در و گوهر از زبانش جاریست، نه تنها به من انرژی و انگیزه نمی‌دهد، که باعث می‌شود وا بروم، شک کنم و از این دنیای رنگی شاد و سرخوش فراری باشم. چرا که تجربه به من آموخته زندگی واقعی دیس پلوی زعفرانی است که مارمولکی میانش دم می‌جنباند. پس زندگی را با شادی و اندکی درد می‌خواهم و باور می‌کنم.
چیزهای دیگری هم هست، مثلا دیدن صحنه‌ی آشپزی کردن دوستم برایم جالب و جذاب است، خوشی‌اش وقت پخت غذا، دلم را خوش می‌کند، چرا که در آن محیط و کلمات و اطوار نشانه‌هایی آشنا، اشارات بامعنا و شخصی شده و خاطراتی مشترک می‌یابم. از این رو نمی‌توانم کسانی را درک کنم که دیدن زندگی رنگی، پنگی غریبه‌ها برایشان جذاب باشد.

شاید هم چنین است که می‌شود به مرور به غریبه‌ها عادت کرد، نسبت به ایشان کنجکاو شد و جویای احوالشان بود. من این طور نیستم.

برگردم به پرسش اولم. چرا می‌خواهیم از شادی‌هایمان با دیگران حرف بزنیم. حرف زدن از رنج می‌تواند باعث جذب هم‌دردی، حمایت و محبت دیگران شود. اما گفتن از شادی‌ها چه دلیلی دارد؟
برای من چنین است که نمی‌خواهم تصویرم در نظر دیگران زن نالان مریض احوال سرشکسته باشد. به عنوان زن تنهای میانسال (این جا به‌تر است بگویم مجرد، چون تنهایی معنی دیگری می‌دهد که شامل حال من نمی‌شود) دوست دارم تصویرم تداعی‌گر آدمی مستقل، حواس جمع، شاد و بلندنظر باشد. با درک انعکاس این تصویر در چشم دیگران، در واقع خودم را بیش‌تر از پیش باور می‌کنم. گویا این طور باشد که ما (یا حداقل من) نیازمند باور مثبت دیگران در مورد خویشیم تا حس بهتری به خودمان داشته باشیم و لابد به همین دلیل است که سرزنش دیگران کم و بیش ما را معذب می‌کند. آیا کسی هست که بتواند کاملا از نظر دیگران چشم‌پوشی کند؟

شاید کسانی باشند، من نیستم.

دلیل دیگر در میان گذاشتن شادی‌ام با دیگران می‌تواند بابت تشکر و قدردانی باشد. مثلاً حالا که من می‌روم سفر و چند روزی مزاحم دوستم می‌شوم و او با قبول این زحمت اسباب خوشی من را فراهم کرده، می‌خواهم بداند چه قدر خوش‌حالم، یعنی زحمتش چه قدر نتیجه داده و دلم را روشن کرده. اما ممکن است این تصویر شادی فقط برای او خوشایند باشد و برای دیگران حوصله‌سربر یا حتا لج‌درآور.

پس گویا ابراز شادی در محیط‌های عمومی چندان موردپسند نباشد. به خصوص که ممکن است عموم در مقطع خاصی از زمان

تحت تاثیر ماجرایی ناراحت کننده هم باشند، که دیگر با صدای بلند خندیدن حکم دهن کجی را دارد.

یک دلیل دیگر ابراز شادی، جهت اطلاع‌رسانی است. مثلا من می‌خواهم بروم سفر و از این بابت خوش‌حالم. به نزدیکانم می‌گویم دارم می‌روم سفر، برای این که فکر می‌کنم ادب حکم می‌کند بی‌خبر غیبم ‌نزند. اما با این کارم گاهی و در مواردی خودم را آماج تیرهای سرزنش، حیرت که پولش را از کجا آورده؟ قضاوت، نگرانی و... می‌کنم. خبر شادی من بازخورد چندان خوبی ندارد اما اگر بی‌سر و صدا و بدون اطلاع‌رسانی به همین افراد هم بروم سفر و آن دیگران بعدها بفهمند، علاوه بر همه‌ی آن گفتنی‌های پیشین، کدورت ناشی از پنهان‌کاری من هم اضافه می‌شود.

خلاصه این که گاهی چیزهای خیلی پیش پا افتاده تبدیل به مسائل بغرنجی می‌شود که باید چامسکی و فوکو را بیاوری پا در میانی کنند تا شاید شاید شاید بخشی از این پرسش‌ها پاسخی درخور برایشان پیدا شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.