مرز جنون …

قسم خورده ام بعد از این تا ابد
دیگه دل به دست کسی نسپرم
بشینـم یـه گـوشه لـب ِ پنجـره
فـقـط زخـمـای کهـنـم و بشمرم

یه وقتـایی هست حالم اینقد بده
بـهـم میـخـوره حـالــم از زنـدگی
چی بوده مـگه سهـمم ازسرنوشت
بـه جـز ماتم و درد و شـرمنـدگی

یه وقتایی هست ازخودم خسته ام
جـهـان و شبـیـه قـفـس میــکشـم
خــودم رو بغــل میـکنـم بـی صدا
تـویِ ایـن قفس مـن نفس میکشم

رسیـدم تـه خـط بـه مــرز جنـون
داره کم کم آب از سرم رد میشه
سـوالم ایـنـه ،خستـه ام، ای خدا
یـه آدم چقـد ، تــا کجـا میکشه ؟

پـر از حـرفـم و حسرتم اینه که
ندیـدم کسی بـاشه سنگ صبور
چقـد سختـه کـه آرزوهـامو من
به دست خودم میسپرم توی گور

#جوادالماسی(سنگ صبور)
@javadalmasi59 کانال اشعار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.